باور کنید صبح ها وقتی به دفتر می رسم به قدری از ترافیک فرسوده ام که ذهنم توانایی هیچ عملی ندارد. تاره ۴۵ دقیقه هم دنبال جای پارک می گردم. بعد از ظهر وقتی به خانه می رسم، خودم که نه، رضای بیچاره جناره ام را جمع می کند. روزهای اول رانندگی سعی می کردم به شدت به قوانین احترام بگدارم و مثل آدم رانندگی کنم.اما حالا...درست مثل تهران خودمان. نه به کسی راه می دهم، نه از قید سبقت گرفتن می گذرم و نه به عابر پیاده رحم می کنم. سرزنشم نکنید. غیر از این باشد چهار ساعت رانندگی می شود پنج ساعت ، شاید هم بیبشتر. فرسایش محض.
مسخره است. همه با ماشین های آخرین مدل در ترافیک می مانند. طرف پورشه می خرد که گاز بدهد اما در ترافیک می ماند و به برنامه های رادیو گوش می دهد. باور کنید تهران را فراموش نکرده ام . اما اصلا قابل مقایسه نیست. رضا می گوید:" باید سعی کنی مثل بقیه مردم کشورها زندگی کنی. یعنی آدرنالین توی خونت نریزی.ببین بقیه چقدر خونسرد و با آرامش رانندگی می کنند. " راست می گوید. ما ایرانی ها عادت داریم دائم عصبی باشیم.
این است که دلم می خواهد از کتاب "بازیگری در قاب " رضا کیانیان بنویسم و نمی شود. می خواهم راجع به گفتگوی حسین آبکنار در وبلاگ فرانکولا بنویسم ، نمی شود. باید قبل از فرسوده شدن کاری کنم.