تا به حال انقدر منگ نبوده ام . انقدر نا بلد و نا آشنا. یادم نمی آید در جمعی انقدر گیج خورده باشم، میان هیجان و تشویق و فریاد. این بار اما ، در استادیوم الوصل دبی ، مات و مبهوت تماشاگرانی هستم که برای تشویق دو تیم آژاکس (هلند) و اینترمیلان (ایتالیا) آمده اند. باید باور کنم... من هم یکی از تماشاگرانم.
اولین و آخرین باری که پایم به استادیوم آزادی رسید ، برای تشویق تیم ملی ایران در یک بازی دوستانه برابر تیم ملی آلمان بود. با پنج شش نفر از دوستان ، روسری هایمان را محکم گره زدیم و خواستیم اولین دختران فاتح استادیوم آزادی باشیم . باتوم به ساق پاهایمان زدند و بیرونمان کردند . به جرم " زن بودن " ، " علاقه به فوتبال " ، " جسارت " ،" تشویق تیم ملی ". یاد آوری اش برایم چیزی جز تلخی و حقارت ندارد.
اینجا اما در یک استادیوم کوچک چند هزار نفره که به نظر من به وسعت شادی و آزادی است ، پا می گذارم تا فریادهایم را نه برای ایران که برای هلند و ایتالیا به آسمان بفرستم. با موج قدم ها ، صداها و آدم های عجیب و غریب همراه می شوم . عرب های دشداشه پوشی که کلاه چلسی یا آرسنال به سر گذاشته اند، دخترانی که با چکمه ها ی پاشنه بلندشان ، شال یوونتوس را به گردن انداخته اند ، پسرانی که حوله های منچستر یونایتد را دورشان گره زده اند ، انواع کلاه ، بلوز، کیف ، شلوارک... شهر عجایب است این استادیوم و خنده هایی که سر به فلک می کشند و شادی ، که از ته قلب بیرون می ریزد. همه آمده اند برای یک شب شادی ، خنده و تخلیه فریاد و انرژی . و ما ایرانی های مقیم امارات که مثل همیشه در همه جا حضور داریم ، این بار هم در جمعیتی حدودا سی نفره ، وارد می شویم تا یاد بازی های استقلال و پرسپولیس را در دلمان زنده نگهداریم.
همسرم از محقرانه بودن استادیوم دبی می گوید. از اینکه هیچ پرده و تلویزیونی نیست که تصاویر بازی را از نزدیک نشان دهد. از اینکه تشویق ها چه کم و بی صداست. و از استادیوم آزادی می گوید که صد هزارنفره است ، که خارج از دیوارها صدای تماشاچیان شنیده نمی شود اما به محض عبور از دروازه استادیوم ، تن آدم از هلهله به لرزه می افتد. از تشویق های یک دست و پرشور طرفداران... که تیم اینتر میلان اولین گل را وارد دروازه می کند . طرفداران سوت می زنند و تشویق می کنند. همسرم و دوستانش بلند می شوند و یک صدا می گویند :" پرسپولیس قهرمان...". فکر می کنم به استادیوم آزادی و طرفداران دو آتشه قرمز و آبی ، به "ممد بوقی" ، به تبلیغات دور زمین و صندلی هایی که تا به حال رویشان ننشسته ام.
مستطیل سبزبه نظرم کوچک تر از آنی است که در تلویزیون دیده ام و بازیکن ها بزرگ تر. بازیکن اینترمیلان برای دومین بار موقعیت تک به تک با دروازه بان را گل نمی کند و مرد چهار شانه پشت سرم با لهجه ایتالیایی عربده می کشد:
“What happened for 4 million euro? No salary this month , sir!”
و دختر چینی باریکی که از زور فریاد صدایش گرفته است ، پاسخ می دهد:
“It’s not important for him.”
در کمتر از دو دقیقه آژاکس گل خورده را جبران می کند و هواداران سفید و قرمز پوش از جایشان بلند می شوند ، کف می زنند و پسری سیاه پوست پیراهن شماره دهش را در می آورد و دور سرش می چرخاند. بین دو نیمه ، ده دوازده نفر با لباس های عجیب و رقص های غریب ، دور زمین می چرخند و طبل می زنند . من هنوز مبهوت این همه شور و هیجانم و متعجبم چرا تمام این لحظاتی که من را به وجد می آورد برای همسرم و دیگران عادی است؟
دیدن دوربین های کنار زمین ، دروازه بان بلند قامت ، پنالتی ، کارت زرد ، خطا... بی واسطه ، بدون ماهواره ، بدون سیم و تلویزیون. انقدر نزدیک که بازیکن ها صدای تماشاگران را می شنوند.
من روی صندلی استادیوم نشسته ام و هیچ کس به من نگاه نمی کند ، حرف بدی نمی زند ، کار ناشایستی نمی کند . من و تمام زنان این استادیوم از" حق برابری انسان" برخورداریم . حقی که برای زنان دیگر شور و شادی است و برای من گیجی و منگی .
فوتبال دو- دو مساوی می شود و نوبت به ضربات پنالتی می رسد . اینترمیلان ، علی رغم حضور ضعیفش در برابر آژاکس ، بازی را در ضربات پنالتی به نفع خود تمام می کند. در مسیر برگشت ، به موج های مکزیکی فکر می کنم که برای اولین بار یکی از قطره هایش بودم . به اینکه یاد نگرفته ام چگونه می توانم مثل بقیه دنیا شاد زندگی کنم . به عکس هایی که دیگران از جمعیت گرفتند و شاید تصویر من هم گوشه ای در عکس ثبت شده باشد.
هیچ کس نمی داند آن دختر آبی پوش که شاید گوشه عکس های یادگاری این و آن باشد ، برای اولین بار به استادیوم آمده و فوتبال را از نزدیک تماشا کرده است.
منتشر شده در سایت کاغذ دیجیتال با اندکی تغییر