باور نمی کنم! واقعا؟ یعنی واقعا من همان روز اول دیده شدم؟ مرسی پیام، ممنون سایه . این یعنی دوستی واقعی. نمی دانید چقدر نگران بودم. بیش از یک سال سرم در لاک خودم بود و احساس می کردم تنهای تنهام. " هیشکی منو دوس نداره. چون بینایی ندارم..." ( رنگ خدا ـ مجید مجیدی) وای اگر رضا نبود...................
و شاید برای همین تنهایی بود که اصلا بریدم. رفتم. پا در جاده ای گذاشتم که اصلا آخرش معلوم نیست. درسته اولین قدم را کوتاه برداشتم ، اما مهم همان رفتن بود. حالا برایتان از امارات متحده عربی می نویسم. پشیمان نیستم . زندگی تازه ای را شروع کرده ام. تجربه های متفاوت. نگاهم رو به جلوست و سعی می کنم تا آنجا که می شود به پشت سر نگاه نکنم. آمده ام برای یک زندگی پر هیجان و تجربه تمام آنچه در تهران دستم ازش کوتاه بود. حالا می خواهم زندگی کنم. زندگی . زندگی. یک زندگی رنگی. رنگی. زندگی رنگی. می خندم.
می خواهم شما را در تجربه های رنگی ام شریک کنم. تا آنجا که بتوانم برایتان از اینجا می نویسم. از همه چیز. کارهایی که می کنم، چیزهایی که می خوانم، جاهایی که می روم...
از رستوران هایی با سرآشپزهای جهانی تا کارگران هندی از زیر کار دررو ، از کتاب هایی که سایه برایم از ایران می فرستد تا ناشی گری کارمندان تلویزیون طپش در دوبی. کنسرت ها، نمایشگاه ها، مهمان هایی که از ایران پیشم می آیند، خیابان شیخ زائد، اخباری که این سو و آن سو می خوانم و هر چیز دیگر که شما بخواهید یا دل من هوس کند.
کاری نمی شود کرد. این همه مدت هرچقدر سعی کردم این خصیصه ذاتی ژورنالیست بودن را در وجودم خفه کنم، از یک جایی سرش را بیرون آورد. این بار از زیر شنل وبلاگ . ناف من را ظاهرا با نوشتن بریده اند.