نگران بودم قبل از من کسی ماهی سیاه کوچولو را برداشته باشد برای خودش. اما وقتی دوباره داستان صمد بهرنگی را خواندم، حس کردم دیگر برایم اهمیتی ندارد. مگر قراراست ماهی سیاه فقط یکی باشد. اصلا وقتی زیباست که چند تا باشد، چندین تا.
پیش از این نوشته های شما را می خواندم. همان وبگردی خودمان، و متعجب بودم که چرا این ها را می نویسید؟ فکر می کردم تب وبلاگ نویسی هم مثل چیزهای دیگر دوره ای است و زود تمام می شود. حالا تب خیلی ها پایین آمده و انگار تب من تازه شروع شده است. بخشی از این دیر کرد را بگذارید به حساب تنبلی و بخشی دیگر را هم به حساب بی اعتقادی به وبلاگ نویسی. باور کنید من خیلی اهل اینترنت نبوده ام. یعنی همیشه دنیای کاغذ و قلم را بیشتر دوست داشته ام. برای همین هم نامه نوشتن و در صندوق پست انداختن را به ایمیل زدن ترجیح می دادم. اما انگار دیگر چاره ای نیست. برای ثبت جرقه های ذهن من،شاید شنا کردن در این رودخانه به امید رسیدن به ته دریا فعلا راه مناسبی باشد.