خانه تکانی کرده ام و نشسته ام به انتظار. این مملکت بی هویت ، نه بوی عید می دهد نه بوی بهار. ترافیک شب عید ندارد و در گوشه خیابان ها بساط فروش سبزه و ماهی قرمز عید پهن نیست. محله ایرانی نشین هم ندارد که به هوای دیدن حاجی نوروز به آنجا بروم. اگر تقویم روی میز نبود، شاید اصلا نمی فهمیدم روزهای آخر اسفند است. خانه تکانی کرده ام و عدسی که چند روز پیش کف سینی پهن کردم دارد قد می کشد. چشم انتظار آمدن خانواده ام نشسته ام تا بوی بهار را برایم بیاورند ، و چه خوب که خانواده ای هست. چه خوب که برای عید می آیند. چه خوب که لحظه تحویل سال کنار همیم. دلم را که می گذارم پیش دل آنهایی که کشور محل زندگی شان بوی عید نمی دهد و خانواده ای هم برای تحویل سال کنارشان نیست ، آب می شوم. اینجا کنسرت هست ، بزن بکوب هست ... اما تجریش نیست. دیوانگی شب عید مردم نیست. ناله از گرانی شب عید نیست. دید و بازدید پس از تحویل سال نیست.
من راضی ام و خدا را شکر می کنم فقط " کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها می شد با خود ببرد هر کجا که خواست..." سال نو مبارک
+
نوشته شده در
13 Mar 2008ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط ساناز اقتصادی نیا
|
همیشه همین طور است. سینما ، کتاب هایی را که دوست داری ضایع می کند. در فیلم بادبادک ، گرچه کتاب ضایع نشده بود اما حق آن هم ادا نشده بود. انگار فرصت شخصیت پردازی کامل وجود نداشت. ثریا بسیار در حاشیه بود ، ارادت حسن بی دلیل و معلق در هوا مانده بود و پدر حسن هم که اصلا بود و نبودش در فیلم فرقی نمی کرد . به نظرم تنها شخصیت کامل و پرداخته ، شخصیت پدر امیر بود با بازی قابل تامل همایون ارشادی. انگار این کاراکتر به مراتب برای کارگردان و نویسنده فیلمنامه شناخته شده تر و ملموس تر بوده است تا هر شخصیت دیگر. سکانس درخشان فیلم که می توان آن را همسنگ کتاب دانست ، سکانس مربوط به استادیوم قاضی است. صحنه ای دلخراش که دیدن آن در فیلم یا خواندنش در کتاب آدم را زیر و زبر می کند.
+
نوشته شده در
2 Mar 2008ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط ساناز اقتصادی نیا
|