تبليغاتX
:: ماهی سیاه کوچولو ::

       ماهی سیاه کوچولو


ساناز اقتصادي نيا

پيوند هاي روزانه
پيوند هاي وبلاگ
ويرايش قالب

:: نجمه جبروتي ::

:: n.jabarooty@yahoo.com ::

۱- عباس عبدی را تحسین می کنم برای کتاب "قلعه پرتغالی" اش. مثل پنبه در دهانم آب شد.

۲- دوست خوبم پستچی من را به یک بازی آبرو بر دعوت کرده که طبق معمول دیر پاسخش را می دهم. شرمنده!

واقیت این است که من برای ادامه دادن به خواندن کتابی که صبرم را تمام کرده است ( شاهکار یا غیر شاهکار)خیلی با خودم کلنجار می روم. اما همیشه خودم را راضی کرده ام که تمامش کنم. به هر زوری که هست تمامش می کنم و همیشه هم بعد از آن می گویم که وقتم را تلف کرده ام  و هزار بد و بیراه هم به خودم هم به نویسنده محترم میدهم که وقتم را ضایع کرده است. اما به محض خواندن آخرین صفحه و بستن جلد کتابی که ضجرم داده است هرچه خوانده ام فراموشم می شود. درست مثل ماهی که حافظه سه ثانیه ای دارد. من هم فقط سه ثانیه کتاب را در ذهنم نگه می دارم و بعد همه کتاب فراموشم می شود.امان از روزی که کسی بپرسد فلان کتاب را خوانده ای؟ به خدا خوانده ام اما هیچی ازش یادم نیست. کی باور میکنه؟

دوستان عزیزم مریم ابریشم کار ، بنفشه محمودی و سمیرا سامانی لطفا به جمع ما بپیوندید. دوستان دیگر ظاهرا پیش از من پاسخ این سوال را داده اند.

لينک ثابت17 Feb 2008;ساعت 3:12 بعد از ظهر  ;ساناز اقتصادی نیا  | 

اولین تجربه حضور در استادیوم

 تا به حال انقدر منگ نبوده ام . انقدر نا بلد و نا آشنا. یادم نمی آید در جمعی انقدر گیج خورده باشم، میان هیجان و تشویق و فریاد. این بار اما ، در استادیوم الوصل دبی ، مات و مبهوت تماشاگرانی هستم که برای تشویق دو تیم آژاکس (هلند) و اینترمیلان (ایتالیا) آمده اند. باید باور کنم... من هم یکی از تماشاگرانم.    

اولین و آخرین باری که پایم به استادیوم آزادی رسید ، برای تشویق تیم ملی ایران در یک بازی دوستانه برابر تیم ملی آلمان بود. با پنج شش نفر از دوستان ، روسری هایمان را محکم گره زدیم و خواستیم اولین دختران فاتح استادیوم آزادی باشیم . باتوم به ساق پاهایمان زدند و بیرونمان کردند . به جرم " زن بودن " ، " علاقه به فوتبال  " ، " جسارت " ،" تشویق تیم ملی ". یاد آوری اش برایم چیزی جز تلخی و حقارت ندارد.

اینجا اما در یک استادیوم کوچک چند هزار نفره که به نظر من به وسعت شادی و آزادی است ، پا می گذارم تا فریادهایم را نه برای ایران که برای هلند و ایتالیا به آسمان بفرستم.  با موج قدم ها ، صداها و آدم های عجیب و غریب همراه می شوم . عرب های دشداشه پوشی که کلاه چلسی یا آرسنال به سر گذاشته اند، دخترانی که با چکمه ها ی پاشنه بلندشان ، شال یوونتوس را به گردن انداخته اند ، پسرانی که حوله های منچستر یونایتد را دورشان گره زده اند ، انواع کلاه ، بلوز، کیف ، شلوارک... شهر عجایب است این استادیوم و خنده هایی که سر به فلک می کشند و شادی ، که از ته قلب بیرون می ریزد. همه آمده اند برای یک شب شادی ، خنده و تخلیه فریاد و انرژی . و ما ایرانی های مقیم امارات که مثل همیشه در همه جا حضور داریم ، این بار هم در جمعیتی حدودا سی نفره ، وارد می شویم تا یاد بازی های استقلال و  پرسپولیس را در دلمان زنده نگهداریم.

همسرم از محقرانه بودن استادیوم دبی می گوید. از اینکه هیچ پرده و تلویزیونی نیست که تصاویر بازی را از نزدیک نشان دهد. از اینکه تشویق ها چه کم و بی صداست. و از استادیوم آزادی می گوید که صد هزارنفره است ، که خارج از دیوارها صدای تماشاچیان شنیده نمی شود اما به محض عبور از دروازه استادیوم ، تن آدم از هلهله به لرزه می افتد. از تشویق های یک دست و پرشور طرفداران... که تیم اینتر میلان اولین گل را وارد دروازه می کند . طرفداران سوت می زنند و تشویق می کنند. همسرم و دوستانش بلند می شوند و یک صدا می گویند :" پرسپولیس قهرمان...". فکر می کنم به استادیوم آزادی و طرفداران دو آتشه قرمز و آبی ، به "ممد بوقی" ، به تبلیغات دور زمین و صندلی هایی که تا به حال رویشان ننشسته ام.

مستطیل سبزبه نظرم کوچک تر از آنی است که در تلویزیون دیده ام و بازیکن ها بزرگ تر. بازیکن اینترمیلان برای دومین بار موقعیت تک به تک با دروازه بان را گل نمی کند و مرد چهار شانه پشت سرم با لهجه ایتالیایی عربده می کشد:

“What happened for 4 million euro? No salary this month ,  sir!”

و دختر چینی باریکی که از زور فریاد صدایش گرفته است ، پاسخ می دهد:

“It’s not important for him.”

در کمتر از دو دقیقه آژاکس گل خورده را جبران می کند و هواداران سفید و قرمز پوش از جایشان بلند می شوند ، کف می زنند و پسری سیاه پوست پیراهن شماره دهش را در می آورد و دور سرش می چرخاند. بین دو نیمه ، ده دوازده نفر با لباس های عجیب و رقص های غریب ، دور زمین می چرخند و طبل می زنند . من هنوز مبهوت این همه شور و هیجانم و متعجبم چرا تمام این لحظاتی که من را به وجد می آورد برای همسرم و دیگران عادی است؟

دیدن دوربین های کنار زمین ، دروازه بان بلند قامت ، پنالتی ، کارت زرد ، خطا... بی واسطه ، بدون ماهواره ، بدون سیم و تلویزیون. انقدر نزدیک که بازیکن ها صدای تماشاگران را می شنوند.

من روی صندلی استادیوم نشسته ام و هیچ کس به من نگاه نمی کند ، حرف بدی نمی زند ، کار ناشایستی نمی کند . من و تمام زنان این استادیوم از" حق برابری انسان" برخورداریم . حقی که برای زنان دیگر شور و شادی است و برای من گیجی و منگی .

فوتبال دو- دو مساوی می شود و نوبت به ضربات پنالتی می رسد . اینترمیلان ، علی رغم حضور ضعیفش در برابر آژاکس ، بازی را در ضربات پنالتی به نفع خود تمام می کند. در مسیر برگشت ، به موج های مکزیکی فکر می کنم که برای اولین بار یکی از قطره هایش بودم . به اینکه یاد نگرفته ام چگونه می توانم مثل بقیه دنیا شاد زندگی کنم . به عکس هایی که دیگران از جمعیت گرفتند و شاید تصویر من هم گوشه ای در عکس ثبت شده باشد.

هیچ کس نمی داند آن دختر آبی پوش که شاید گوشه عکس های یادگاری این و آن باشد ، برای اولین بار به استادیوم آمده و فوتبال را از نزدیک تماشا کرده است.

منتشر شده در سایت کاغذ دیجیتال با اندکی تغییر

لينک ثابت28 Jan 2008;ساعت 5:34 بعد از ظهر  ;ساناز اقتصادی نیا  | 
:::: عناوين آخرين مطالب وبلاگ ::::