صفحه در حال بارگذاري است!
![]()
ماهی سیاه کوچولو
ساناز اقتصادي نيا
علیرضا معتمدی
ناصر صفاریان
نازنین فراهانی
پرستو دوکوهکی
شبنم طلوعی
سجاد صاحبان زند
پیام یزدانجو
شهرام رفیع زاده
یونس شکرخواه
حسن محمودی
محسن آزرم
معصومه ناصری
مرضیه رسولی
هانیه بختیار
کاوه مشکات
مهیار زاهد
مرتضی ناعمه
احسان عابدی
حدیث غلامی
علی مصلح حیدرزاده
مزدک علی نظری
مجید توکلی
لیلی نیکو نظر
منصور بیطرف
سمیرا سامانی
بهزاد مرتضوی
امید معماریان
خسرو نقیبی
آذر اسدی
گلی مقیسه
نازنین برادران
بنفشه محمودی
امانوئل و کلارا
افشین هاشمی
عباس حبیبی
مرضیه ریاحی
محمد تاجیک
امید نجوان
گروس عبدالملکیان
مریم ابریشم کار
حسین نوروزی
افشین رضایی
سحر طلوعی
طلیعه اکبری
محمدرضا خالقی زاده
سارا جمال آبادی
مجید اسلامی
بهمن عبداللهی
مینا اکبری
مهیار رشیدیان
کیوان کثیریان
ایلیا محمدی نیا
نیلوفر رستمی
محسن فرجی
محمد مطلق
بهاران بنی احمدی
محبوبه حسین زاده
::
آبان 1388
::
شهریور 1388
::
تیر 1388
::
خرداد 1388
::
اردیبهشت 1388
::
فروردین 1388
::
اسفند 1387
::
بهمن 1387
::
دی 1387
::
آذر 1387
::
آبان 1387
::
مهر 1387
::
شهریور 1387
::
مرداد 1387
::
تیر 1387
::
خرداد 1387
::
اردیبهشت 1387
::
فروردین 1387
::
اسفند 1386
::
بهمن 1386
::
دی 1386
::
آذر 1386
::
آبان 1386
::
مهر 1386
::
شهریور 1386
::
مرداد 1386
::
تیر 1386
::
خرداد 1386
جن نامه
No Reservation
نیمای بذله گو
احمد شاملو در گفتگویش با نورالدین سالمی که در کتاب "بامداد در آینه" منتشر شده است، خاطرات جالبی از روزهای رفته اش تعریف می کند. یکی از این خاطرات مربوط است به ملاقات سفیر مجارستان با نیما یوشیج که توسط شاملو صورت گرفته است. گویا نیما شخصیت بذله گو و شادی داشته است. شاملو این خاطره را درتوصیف شخصیت بذله گوی نیما برای نورالدین سالمی تعریف می کند.
"- بله بعد از 28 مرداد بود که اتفاق افتاده (و خندید) من اون وقت ها مشاور فرهنگی سفارت مجارستان بودم. یه روز سفیر گفت حالا که ما شعر نیما رو به مجاری برگرداندیم من می خوام ببیننمش. گفتم باشه. رفتم سراغ نیما. گفتم آقا فقط بساط تریاک تو زودتر جمع می کنی چون دود تمام اتاقو پر می کنه. از شیش صبح می کشید تا شیش غروب. از کارای با مزه اش این بود که دود تریاکو ، یه بار ازیه سوراخ بینیش می داد بیرون بعد از اون یکی. بعد می رفت سرپل یه ته استکان می زد برمی گشت دوباره تا صبح.
- عجب! زیاد می خورد؟
- آره ، همیشه یه بغلی هم تو جیبش بود. این ور و اون ور و نگاه می کرد بعد یه قلپ می زد. خلاصه گفتم که سفیر ماجرا رو نفهمد. گفت باشه. هشت صبح که رفتم دیدم به به ! اوضاع از همیشه خیط تره. انگار اون روزبیشتر از همیشه زده. سفیر پرسید بو میاد نیما گفت بگو تو اتاق نفت ریخته، مال اونه (خندیدیم) خوب بالاخره طرف ممکن بود بوی تریاکو نفهمه ولی بوی نفتو که می فهمید. حالا من باس گفتگو رو به فرانسه ترجمه کنم. اون روز یه مسخرگی درآورد! من آنقدر به خودم فشار آورده بودم نخندم که دلم درد گرفته بود. شروع کرد ادا درآوردن...تو یوش می رفتیم مکتب خونه. صاحب مکتب نامه هایی که از شهر آمده بود به هم چسبونده بود و لوله کرده بود و این کتاب درسی ما بود. با لهجه مازندرانی می پرسید: بگو گاومیش حسن کی مرد؟- 28 ذی الحجه - نخیر 22 ذی الحجه. یا صمدعلی کی رفت زیارت؟ و ما طبعا جواب غلط می دادیم. می گفت بند قنداق بچه را می آوردند و پاهایمان را می بست و ترکه می زد. می گذاشتیم به فرار می رفتیم سراغ چوپونای توی گله . گوسفندها می گفتند بع بع و بزها می گفتند نع نع...حالا تصورشو بکن باس اینارو ترجمه کنم به فرانسه. خلاصه سفیر بنده خدا رو حسابی فیلم کرد."
زندگی با داستان های خواندنی