تبليغاتX
:: ماهی سیاه کوچولو ::

       ماهی سیاه کوچولو


ساناز اقتصادي نيا

پيوند هاي روزانه
پيوند هاي وبلاگ
ويرايش قالب

:: نجمه جبروتي ::

:: n.jabarooty@yahoo.com ::

جن نامه

احمد شاملو درباره هوشنگ گلشیری می گوید که او یک impossible است. یعنی کسی که نویسنده نیست اما به گونه ای رفتار می کند که همه تصور می کنند نویسنده است. البته این گفته شاملو کمی اغراق آمیز است اما من بعد از خواندن رمان جن نامه به این نتیجه رسیدم که اساتید هم مزخرف زیاد می نویسند. باور کنید اگر اسم گلشیری روی جلد کتاب نبود یک ثانیه هم وقتم را برای خواندنش تلف نمی کردم. ۵۵۰ صفحه مزخرف! هی خواندم و گفتم لابد یک چیزی درش پیدا می کنم اما افتضاح بود. گلشیری، استاد بودنش را مدیون شاگردانی است که هر کدامشان چند برابر استاد ، نویسنده اند. شاید او رهبر و راهنمای خوبی برای شاگردانش بود اما همه کتاب هایش به عنوان نویسنده صاحب سبک و پر طرفدار ، تحسین برانگیز نیست.
لينک ثابت21 Sep 2007;ساعت 5:4 بعد از ظهر  ;ساناز اقتصادی نیا  | 

No Reservation

در سه پست پیش مطلبی نوشتم با عنوان" سینما به دنبال مخاطبان شکمو". شب گذشته فیلمی در سینما دیدم با بازی کاترین زتاجونز به نام "No Reservation". می توانید نام این فیلم امروز سینماهای دنیا را هم به لیست فیلم هایی که درباره آشپزی ساخته می شود ، اضافه کنید. البته در مورد این فیلم یک تقلب صورت گرفته است. چند سال پیش در جشنواره فیلم فجر فیلمی دیدم به نام "Mostly martha"(البته اگر نام فیلم درست درخاطرم مانده باشد). این فیلم روز سینما کپی کاملا تجاری همان فیلم است. پس بهتر است شما نام دو فیلم را به لیستتان اضافه کنید: No Reservation و Mostly Martha
لينک ثابت14 Sep 2007;ساعت 4:46 بعد از ظهر  ;ساناز اقتصادی نیا  | 

نیمای بذله گو

احمد شاملو در گفتگویش با نورالدین سالمی که در کتاب "بامداد در آینه" منتشر شده است، خاطرات جالبی از روزهای رفته اش تعریف می کند. یکی از این خاطرات مربوط است به ملاقات سفیر مجارستان با نیما یوشیج که توسط شاملو صورت گرفته است. گویا نیما شخصیت بذله گو و شادی داشته است. شاملو این خاطره را درتوصیف شخصیت بذله گوی نیما برای نورالدین سالمی تعریف می کند.

"- بله بعد از 28 مرداد بود که اتفاق افتاده (و خندید) من اون وقت ها مشاور فرهنگی سفارت مجارستان بودم. یه روز سفیر گفت حالا که ما شعر نیما رو به مجاری برگرداندیم من می خوام ببیننمش. گفتم باشه. رفتم سراغ نیما. گفتم آقا فقط بساط تریاک تو زودتر جمع می کنی چون دود تمام اتاقو پر می کنه. از شیش صبح می کشید تا شیش غروب. از کارای با مزه اش این بود که دود تریاکو ، یه بار ازیه سوراخ بینیش می داد بیرون بعد از اون یکی. بعد می رفت سرپل یه ته استکان می زد برمی گشت دوباره تا صبح.

- عجب! زیاد می خورد؟

- آره ، همیشه یه بغلی هم تو جیبش بود. این ور و اون ور و نگاه می کرد بعد یه قلپ می زد. خلاصه گفتم که سفیر ماجرا رو نفهمد. گفت باشه. هشت صبح که رفتم دیدم به به ! اوضاع از همیشه خیط تره. انگار اون روزبیشتر از همیشه زده. سفیر پرسید بو میاد نیما گفت بگو تو اتاق نفت ریخته، مال اونه (خندیدیم) خوب بالاخره طرف ممکن بود بوی تریاکو نفهمه ولی بوی نفتو که می فهمید. حالا من باس گفتگو رو به فرانسه ترجمه کنم. اون روز یه مسخرگی درآورد! من آنقدر به خودم فشار آورده بودم نخندم که دلم درد گرفته بود. شروع کرد ادا درآوردن...تو یوش می رفتیم مکتب خونه. صاحب مکتب نامه هایی که از شهر آمده بود به هم چسبونده بود و لوله کرده بود و این کتاب درسی ما بود. با لهجه مازندرانی می پرسید: بگو گاومیش حسن کی مرد؟- 28 ذی الحجه -  نخیر 22 ذی الحجه. یا صمدعلی کی رفت زیارت؟ و ما طبعا جواب غلط می دادیم. می گفت بند قنداق بچه را می آوردند و پاهایمان را می بست و ترکه می زد. می گذاشتیم به فرار می رفتیم سراغ چوپونای توی گله . گوسفندها می گفتند بع بع و بزها می گفتند نع نع...حالا تصورشو بکن باس اینارو ترجمه کنم به فرانسه. خلاصه سفیر بنده خدا رو حسابی فیلم کرد."

لينک ثابت3 Sep 2007;ساعت 1:17 بعد از ظهر  ;ساناز اقتصادی نیا  | 

زندگی با داستان های خواندنی

این روزها با داستان های کوتاه "مهشید امیرشاهی" زندگی می کنم. داستان هایش، خود زندگی است. با خط به خطش زیر و رو می شوم، می خندم، تپش قلب می گیرم، هول می کنم، گریه می کنم، عاشق می شوم، دلتنگ می شوم... مدت ها بود موقع کتاب خواندن از این احساسات دور بودم. یا کتاب ها من را قلقلک نمی داد یا من در هوای دیگری بودم. خلاصه داستان های کوتاه امیرشاهی ، دوباره زنده ام کرده است. زنده باد زندگی با داستان های کوتاه خواندنی!
لينک ثابت26 Aug 2007;ساعت 10:38 بعد از ظهر  ;ساناز اقتصادی نیا  | 
:::: عناوين آخرين مطالب وبلاگ ::::