صفحه در حال بارگذاري است!
![]()
ماهی سیاه کوچولو
ساناز اقتصادي نيا
علیرضا معتمدی
ناصر صفاریان
نازنین فراهانی
پرستو دوکوهکی
شبنم طلوعی
سجاد صاحبان زند
پیام یزدانجو
شهرام رفیع زاده
یونس شکرخواه
حسن محمودی
محسن آزرم
معصومه ناصری
مرضیه رسولی
هانیه بختیار
کاوه مشکات
مهیار زاهد
مرتضی ناعمه
احسان عابدی
حدیث غلامی
علی مصلح حیدرزاده
مزدک علی نظری
مجید توکلی
لیلی نیکو نظر
منصور بیطرف
سمیرا سامانی
بهزاد مرتضوی
امید معماریان
خسرو نقیبی
آذر اسدی
گلی مقیسه
نازنین برادران
بنفشه محمودی
امانوئل و کلارا
افشین هاشمی
عباس حبیبی
مرضیه ریاحی
محمد تاجیک
امید نجوان
گروس عبدالملکیان
مریم ابریشم کار
حسین نوروزی
افشین رضایی
سحر طلوعی
طلیعه اکبری
محمدرضا خالقی زاده
سارا جمال آبادی
مجید اسلامی
بهمن عبداللهی
مینا اکبری
مهیار رشیدیان
کیوان کثیریان
ایلیا محمدی نیا
نیلوفر رستمی
محسن فرجی
محمد مطلق
بهاران بنی احمدی
محبوبه حسین زاده
::
آبان 1388
::
شهریور 1388
::
تیر 1388
::
خرداد 1388
::
اردیبهشت 1388
::
فروردین 1388
::
اسفند 1387
::
بهمن 1387
::
دی 1387
::
آذر 1387
::
آبان 1387
::
مهر 1387
::
شهریور 1387
::
مرداد 1387
::
تیر 1387
::
خرداد 1387
::
اردیبهشت 1387
::
فروردین 1387
::
اسفند 1386
::
بهمن 1386
::
دی 1386
::
آذر 1386
::
آبان 1386
::
مهر 1386
::
شهریور 1386
::
مرداد 1386
::
تیر 1386
::
خرداد 1386
کتاب تازه
با نوشتن درباره این کتاب، یاد داستان معروفی از نویسنده محبوب دوران نوجوانی ام" هوشنگ مرادی کرمانی" می افتم. بچه های قالیبافخانه. تاثیرگذارترین کتاب نوجوانی ام. با خط به خط این کتاب زندگی کرده ام. شخصیت هایش را هنوز هم فراموش نکرده ام و شعرهایش در ذهنم حک شده اند. آیا آنیتا امیر رضوانی این کتاب را خوانده است؟ آیا او هم می تواند چنین در ذهن ما ماندگار شود؟
آقای"هوشو"ی عزیز:
از اینکه به دنیا آمدید تا خاطرات نوجوانی من و حیلی های دیگر را رنگی کنید، سپاسگزارم.
آدرنالین
باور کنید صبح ها وقتی به دفتر می رسم به قدری از ترافیک فرسوده ام که ذهنم توانایی هیچ عملی ندارد. تاره ۴۵ دقیقه هم دنبال جای پارک می گردم. بعد از ظهر وقتی به خانه می رسم، خودم که نه، رضای بیچاره جناره ام را جمع می کند. روزهای اول رانندگی سعی می کردم به شدت به قوانین احترام بگدارم و مثل آدم رانندگی کنم.اما حالا...درست مثل تهران خودمان. نه به کسی راه می دهم، نه از قید سبقت گرفتن می گذرم و نه به عابر پیاده رحم می کنم. سرزنشم نکنید. غیر از این باشد چهار ساعت رانندگی می شود پنج ساعت ، شاید هم بیبشتر. فرسایش محض.
مسخره است. همه با ماشین های آخرین مدل در ترافیک می مانند. طرف پورشه می خرد که گاز بدهد اما در ترافیک می ماند و به برنامه های رادیو گوش می دهد. باور کنید تهران را فراموش نکرده ام . اما اصلا قابل مقایسه نیست. رضا می گوید:" باید سعی کنی مثل بقیه مردم کشورها زندگی کنی. یعنی آدرنالین توی خونت نریزی.ببین بقیه چقدر خونسرد و با آرامش رانندگی می کنند. " راست می گوید. ما ایرانی ها عادت داریم دائم عصبی باشیم.
این است که دلم می خواهد از کتاب "بازیگری در قاب " رضا کیانیان بنویسم و نمی شود. می خواهم راجع به گفتگوی حسین آبکنار در وبلاگ فرانکولا بنویسم ، نمی شود. باید قبل از فرسوده شدن کاری کنم.
یک زندگی رنگی
باور نمی کنم! واقعا؟ یعنی واقعا من همان روز اول دیده شدم؟ مرسی پیام، ممنون سایه . این یعنی دوستی واقعی. نمی دانید چقدر نگران بودم. بیش از یک سال سرم در لاک خودم بود و احساس می کردم تنهای تنهام. " هیشکی منو دوس نداره. چون بینایی ندارم..." ( رنگ خدا ـ مجید مجیدی) وای اگر رضا نبود...................
و شاید برای همین تنهایی بود که اصلا بریدم. رفتم. پا در جاده ای گذاشتم که اصلا آخرش معلوم نیست. درسته اولین قدم را کوتاه برداشتم ، اما مهم همان رفتن بود. حالا برایتان از امارات متحده عربی می نویسم. پشیمان نیستم . زندگی تازه ای را شروع کرده ام. تجربه های متفاوت. نگاهم رو به جلوست و سعی می کنم تا آنجا که می شود به پشت سر نگاه نکنم. آمده ام برای یک زندگی پر هیجان و تجربه تمام آنچه در تهران دستم ازش کوتاه بود. حالا می خواهم زندگی کنم. زندگی . زندگی. یک زندگی رنگی. رنگی. زندگی رنگی. می خندم.
می خواهم شما را در تجربه های رنگی ام شریک کنم. تا آنجا که بتوانم برایتان از اینجا می نویسم. از همه چیز. کارهایی که می کنم، چیزهایی که می خوانم، جاهایی که می روم...
از رستوران هایی با سرآشپزهای جهانی تا کارگران هندی از زیر کار دررو ، از کتاب هایی که سایه برایم از ایران می فرستد تا ناشی گری کارمندان تلویزیون طپش در دوبی. کنسرت ها، نمایشگاه ها، مهمان هایی که از ایران پیشم می آیند، خیابان شیخ زائد، اخباری که این سو و آن سو می خوانم و هر چیز دیگر که شما بخواهید یا دل من هوس کند.
کاری نمی شود کرد. این همه مدت هرچقدر سعی کردم این خصیصه ذاتی ژورنالیست بودن را در وجودم خفه کنم، از یک جایی سرش را بیرون آورد. این بار از زیر شنل وبلاگ . ناف من را ظاهرا با نوشتن بریده اند.
همه ماهی های مثل من
نگران بودم قبل از من کسی ماهی سیاه کوچولو را برداشته باشد برای خودش. اما وقتی دوباره داستان صمد بهرنگی را خواندم، حس کردم دیگر برایم اهمیتی ندارد. مگر قراراست ماهی سیاه فقط یکی باشد. اصلا وقتی زیباست که چند تا باشد، چندین تا.
پیش از این نوشته های شما را می خواندم. همان وبگردی خودمان، و متعجب بودم که چرا این ها را می نویسید؟ فکر می کردم تب وبلاگ نویسی هم مثل چیزهای دیگر دوره ای است و زود تمام می شود. حالا تب خیلی ها پایین آمده و انگار تب من تازه شروع شده است. بخشی از این دیر کرد را بگذارید به حساب تنبلی و بخشی دیگر را هم به حساب بی اعتقادی به وبلاگ نویسی. باور کنید من خیلی اهل اینترنت نبوده ام. یعنی همیشه دنیای کاغذ و قلم را بیشتر دوست داشته ام. برای همین هم نامه نوشتن و در صندوق پست انداختن را به ایمیل زدن ترجیح می دادم. اما انگار دیگر چاره ای نیست. برای ثبت جرقه های ذهن من،شاید شنا کردن در این رودخانه به امید رسیدن به ته دریا فعلا راه مناسبی باشد.