وقتی شنیدم، آب یخ ریختند روی سرم. محبوبه را هم گرفتند؟ از میان این خیل دستگیرشدگان، نمی دانم چرا تصویر تو دائم جلوی چشم هایم هست محبوبه! یعنی می دانم چرا و برای همین هم حالا که این همه از بازداشتت می گذرد هنوز نمی توانم با این قضیه کنار بیایم. بی معرفتی محبوبه حقیقی، دوست سیب من. یکی دوهفته بعد از انتخابات بود و من در بهت بودم و پسر یکی دو هفته ایم را به آغوش می کشیدم که ماهور گفت آمده ای دوبی و بهتر است من هوایت را داشته باشم. متعجب بودم که چرا خودت خبرم نکردی؟ تلفنم را دادم به ماهور که تماس بگیری و خبری ازت نشد. غصه خوردم محبوبه که بی معرفتی و آمدی و یاد من نکردی و پیش خودت نگفتی این دختر اینجا چه می کند.تا اینکه شنیدم گرفتنت. خواندم که این روزها تنهایی کمیل می خوانی و عرفه. من هم برایت توسل می خوانم تا تنها نباشی این روزها. ایران برای تو توسل می خواند محبوبه جان! تو فقط آزاد شو.
لينک ثابت| 
10 Nov 2009;ساعت 6:27 بعد از ظهر  ;ساناز اقتصادی نیا
|
کسی را می شناسید که این روزها با باتوم سیاه نشده باشد یا یک بار در این درگیری ها بازداشت نشده باشد؟ اگر هم می شناختید احتمالا بعد از سیزده آبان دیگر نمی شناسید. نمی دانند با این کار سبزها را جری تر می کنند، حتی آنها هم که نه سبز بودند و نه رنگ دیگر صدایشان درآمده است. با این رویه نه فقط از سبزها کسی کم نمی شود که به تعدادشان هم اضافه می شود.
لينک ثابت| 
5 Nov 2009;ساعت 6:9 بعد از ظهر  ;ساناز اقتصادی نیا
|
معتقدم هیچ چیز در این دنیا تصادفی نیست. آدم های مختلف بی دلیل در زندگی ام وارد نمی شوند. هرکدام برای من پیامی دارند یا می خواهند بخشی از وجودم را بهم نشان بدهند. شب گذشته با دوستی صحبت از وبلاگ "ماهی سیاه کوچولو" شد و تاریخچه اش و دلیل پیدایشش. آرشیو وبلاگ را خوانده بود و احساس های فراموش شده را دوباره برایم زنده کرد. پیش خودم فکر کردم این روزها در مقایسه با قبل چقدر وبلاگم هرز می رود. حضور این دوست عزیز حتی اگر یک فایده داشته باشد (گرچه فوایدش بیش از این هاست!) آن هم یادآوری برای دوباره زنده کردن این وبلاگ در عین بی وقتی من، حکمت حضور این عزیز در زندگی ام معلوم می شود. گرچه هر وبلاگی در طی سال افت و خیز زیاد دارد اما امیدوارم دوران افت "ماهی سیاه کوچولو " به زودی تمام شود.کمکم کنید دوباره زنده اش کنم. درست عین زندگی ام که این روزها خیلی زنده است.
لينک ثابت| 
1 Nov 2009;ساعت 10:7 قبل از ظهر  ;ساناز اقتصادی نیا
|
پنجره خانه ام رو به خلیج فارس باز می شود. رو به آسفالت داغ خیابان که شب ها به نظر باران خورده می رسد. رو به مردمی که نمی شناسمشان. آن سوی خلیج اما بیشتر می دانم چه می گذرد. این سو زندگی می کنم اما از اخبار ایران بیشتر خبر دارم تا دوبی. مدت هاست دلم می خواهد درباره جنبش سبز و اتفاقاتی که گذشت چیزی بنویسم اما دائم نوشتن را موکول می کنم به زمان مناسب. زمانی که بعید می دانم از راه برسد. این روزها زندگی را به گونه ای متفاوت مزمزه می کنم. مزه اش البته شیرین است اما انگار تا شهد شدن فاصله دارد. سبز زندگی می کنم تا زندگی ام شهد شود.
لينک ثابت| 
26 Oct 2009;ساعت 4:0 بعد از ظهر  ;ساناز اقتصادی نیا
|
به یکباره فهمیدم بزرگ شده ام. دیگر آن دختر کوچولوی خام و ساده که فکر می کرد همه آدم های کره زمین صاف و صادقند و گناه،خیانت، کینه، خون و انتقام را فقط در صفحات حوادث روزنامه ها و فیلم های سینمایی باید جستجو کرد نیستم. به یکباره فهمیدم آدم ها می توانند بد باشند، خیلی بد.فهمیدم اتقافات بد و ناگوار فقط مال دیگران نیست، در خانه ما را هم می زند. فهمیدم باید صبور باشم و درست فکر کنم و سالم رفتار کنم. فهمیدم راست می گویند نباید به تخم چشم هم اطمینان کرد. دنیا، آنقدر ها هم که فکر می کردم جای مطمئنی نیست و نزدیکانم هم می توانند آن طور که فکر می کردم نباشند. با این حال هنوز دلم می خواهد دنیای کوچک اطراف خودم را پاک ببینم. چشم هایم را روی بدی ها می بندم و فقط خوبی ها را می بینم. من این طور آرام تر زندگی می کنم.
لينک ثابت| 
1 Sep 2009;ساعت 8:35 بعد از ظهر  ;ساناز اقتصادی نیا
|
بودن،دیدن،شنیدن،حس کردن، لمس کردن و هستی بهتر از نبودن، ندیدن، نشنیدن، حس نکردن، لمس نکردن و نیستی است.
لينک ثابت| 
5 Jul 2009;ساعت 7:39 بعد از ظهر  ;ساناز اقتصادی نیا
|
سایه گفت بنویس تا بداند در چه روزهای پر آشوبی به دنیا آمد. یادم بود بنویسم. نه اینجا اما که فرصت طولانی نوشتن نیست. برایت در دفترچه خاطرات کودکیت خواهم نوشت تا بدانی وقتی گوشه گهواره ات آرام می گرفتی، ایران از صدای الله اکبر می لرزید. می نویسم تا بدانی ساعات اول زندگی ات کودتا شد. شیری که این روزها می خوری با اشک های مادرت سرریز می شود. لالایی که می شنوی با صدای تفنگ و باتوم و گریه های ناگزیر گره خورده است. کاش آرامش تو را دنیا یاد می گرفت. کاش تمام شهر برای لحظه ای با تو به خواب عمیق می رفت. کاش هر شب با تو چشم هایم را می بستم و صبح ایران دیگری می دیدم. تو حالا ده روزه ای و ده روز است هم وطنانت را می کشند و در اخبار ساعت نه شب رسانه دولتی ایران، یا کشتنشان را انکار می کنند یا آنها را آشوبگر معرفی می کنند.
تو اما بخواب عزیز مادر! آرامش تو اگر حال کشورمان را خوب نکند، دست کم چشم های خیس من را آرام می کند. بخواب عزیز مادر...
لينک ثابت| 
21 Jun 2009;ساعت 10:6 بعد از ظهر  ;ساناز اقتصادی نیا
|
در زندگی خصوصی من یکی از ترمزهای همیشگی که باعث شده پیشرفتم به تعویق بیفتد این است که هیچ وقت خودم را باور نکردم. تاثیر گذاری ام را باور نکردم و موفقیت هایم را به تلاش این و آن و شرایط موجود نسبت دادم. وقتی یکی از من تعریف می کند و می گوید که دلش می خواهد شبیه من باشد با تعجب نگاهش می کنم و فکر می کنم طرف انقدر آدم ندیده است که دلش می خواهد شخصیت و رفتاری شبیه من داشته باشد. خودم همیشه به دیگران نگاه کردم و سعی کردم چیزهای خوبشان را یاد بگیرم و در زندگی پیاده کنم اما باور نکردم دیگران هم همین کار را با خودم می کنند. تماشایم می کنند و سعی می کنند آنچه را که در من خوششان می آید در زندگی شخصی شان پیاده کنند. دختر خاله هفت هشت سال کوچکتر ار من حافظه خوبی دارد و خاطراتی از من می گوید که در خاطر خودم نمانده است. یکی از مهم ترین دلیل های فراموشی آنها هم همین عدم خودباوری بوده . وقتی هم را می بینیم برایم از کارهایی که می کردم تعریف می کند و اینکه او چگونه تماشایم می کرده و آن کارها حالا چگونه در زندگی او تاثیر گذاشته است. تاثیری که روی او و دیگران گذاشتم و خودم هیچ وقت باورش نکردم. این بار در ای میلش از تلاش هایم برای پیروزی خاتمی در انتخابات های قبل نوشت. اینکه چطور پراید قرمزم را با عکس های خاتمی رنگ می کردم و همه خانواده را مجبور به رای دادن می کردم. مادرم را با چه اصراری پای صندوق رای می بردم و برای پیروزی خاتمی فریاد می کشیدم. برایم نوشت که حالا او تلاش می کند تا مادرش راپای صندوق رای بیاورد. نوشت که به یاد من با دوستانش به ستاد موسوی رفته و بهشان کمک کرده است. از من خواست این بار هم برای موسوی فریاد بکشم. این فریاد را نه فقط دختر خاله ام که همه شمایی که برایم ای میل می فرستید و در این وبلاگ یا پروفیال فیس بوک برایم پیغام می گذارید از من خواستید.
حالا من اینجا نشسته ام، در انتظار پسری که قرار است روز انتخابات به دنیا بیاید. نمی دانم چگونه می توانم آن روز خودم را به سفارت ایران برسانم و رایم را داخل صندوق بیندازم اما از همه شمایی که برایم پیغام می گذارید(شراره، میترا، نیکو،بهروز، فرشاد،عسل، سارا، ستاره، سحر،سهیل، محسن، محمدرضا و...)و یا بی پیغام از روی نوشته هایم رد می شوید می خواهم این بار به جای من هم فریاد بزنید و رای بدهید. شاید این طور باور کنم که اگر خودم این روزها در خیابان های تهران حضور ندارم، صدایم از گلوی دوستانم بیرون می آید. نامی در راه است... اگر خودم را باور نکردم باشد که حضور او راباور کنم.
لينک ثابت| 
29 May 2009;ساعت 2:18 بعد از ظهر  ;ساناز اقتصادی نیا
|
چند وقت پیش روزجهانی خنده بود. در تصاویر تلویزیون آدم ها را دیدم که همه جای دنیا صبح زود رفته اند پارک و بی خودی و بی دلیل به همدیگر می خندند. با صدای بلند می خندند. ژاپن، روسیه، همه جا. فکر کردم چند وقت است از ته دل نخندیده ام؟ بی دلیل که هیچ، اصلا چند وقت است حتی به دلیلی نخندیده ام؟ چند وقت است صبح زود با اخلاق خوش از خواب بیدار نشده ام چه برسد به اینکه بی خودی قهقهه بزنم؟ دلم برای خنده تنگ شده. دلم برای خوش اخلاقی و باری به هر جهت بودن تنگ شده. مدت هاست که دلم برای همه چیز تنگ شده، به خصوص برای خودم.
لينک ثابت| 
19 May 2009;ساعت 2:22 بعد از ظهر  ;ساناز اقتصادی نیا
|
لعنت به این فیس بوک. وقتم را خیلی می گیرد. یا شاید هم من افراط می کنم. هرچه هست در حال تمرینم تا کمتر سراغش بروم. وقتی دوستان قدیمی را می بینم که با چه شورو احساسی برایم پیغام می گذارند اما، معتادش می شوم.
تماشای کلاه قرمزی و پسرخاله در روزهای عید به هوسم انداخت تا چند تا از فیلم های حمید جبلی را مرور کنم. این مرد فوق العاده است. در تیپ سازی معرکه است. می داند در چه مسیری قدم بر می دارد و من به خاطر این همه "خلاقیت ایرانی" تحسینش می کنم.
لينک ثابت| 
30 Apr 2009;ساعت 1:27 بعد از ظهر  ;ساناز اقتصادی نیا
|
::::
عناوين آخرين مطالب وبلاگ ::::