همین طور ساعت ها می نشینم و به در و دیوار نگاه می کنم. خب روزهای کرم خوردگی برای همه پیش می آید اما زود هم تمام می شود. روزهای کرم خوردگی من از چند ساعت و چند روز گذشته است. لطفا به من پیشنهاد دهید. برای از بین بردن این همه کرم و انگل چه کار کنم؟ می ترسم رفته رفته فلجم کنند. الان که این پست را می نویسم تقریبا نیمه سمت راست تنم از بین رفته است. نه می توانم بخوانم و نه بنویسم.برای حفظ باقی مانده ام چه کار کنم؟
پ.ن: ایمانم را هم از دست داده ام.
+
نوشته شده در
2 May 2008ساعت 1:33 بعد از ظهر  توسط ساناز اقتصادی نیا
|
من واقعا خودم را به خاطر این کار تحسین می کنم. روزهایی که همه درباره " سنتوری " می گفتند و می نوشتند ، من هم می توانستم فیلم را دانلود کنم یا سی دی اش را مثل آب خوردن رایت کنم. اما مقاومت کردم. آن قدر مقاومت کردم تا آخرین فیلم فیلمساز محبوبم را که با آثارش بزرگ شدم و زندگی کردم و زندگی یاد گرفتم ، روی پرده سینما ببینم. و بالاخره این اتفاق افتاد. " سنتوری " را در یکی از سینماهای دبی واقع در مرکزخرید ابن بطوطه اکران کردند. گرچه رانندگی دوساعته از شارجه تا ابن بطوطه کار آسانی نبود اما مگر می شود فیلم مهرجویی را در دبی اکران کنند و من بی تفاوت باشم؟ " سنتوری " را دیدم و برای هزارمین بار به کار مهرجویی ایمان آوردم. فقط متعجبم از او که استاد درک شرایط است چطور نفهمیده که قطعا برای اکران این فیلم مشکل خواهد داشت؟ مطمئنا " سنتوری" در زمان خاتمی هم براحتی اکران نمی شد چه برسد به دوره احمدی نژاد! یکی دو نکته اساسی هم در فیلم بود که ترجیح می دهم چشم هایم را رویش ببندم و فعلا با صدای چاوشی و ریتم تند و مناسب فیلم زندگی ام را بگذارنم. نمی شود که آدم هرچه می بیند از زاویه دید انتقادی بررسی اش کند. بعضی وقت ها لازم است چشم هایمان را روی چند نکته ببندیم تا بتوانیم از اثر لذت کافی ببریم. البته این کار برای کسانی مثل من که همیشه دنبال ایراد و خرده گرفتن از هر اثری هستند ، خب سخت به نظر می رسد اما اگر تمرین نکنم ، دیگر از هیچ چیز لذت نخواهم برد. دوست دارم سنتوری را دوباره ببینم. این بار البته اگر سی دی اش را رایت کنم دیگر حس بدی نخواهم داشت. به هر حال در این وانفسای دانلود بازی، من کار مهمی کردم.
برنامه نود را از تلویزیون جام جم دیدم و باز هم به افشین قطبی و واکنش حرفه ای او بعد از باخت مقابل استقلال اهواز آفرین گفتم. صحبت های منطقی مدیر باشگاه پرسپولیس و دفاع او از قطبی هم تحسین برانگیز بود. حتما به خاطر این مربی آنها تحت فشارهای زیادی از اطراف قرار گرفته بودند. به هرحال مدیران باشگاه ، قطبی را آسان به دست نیاوردند که بخواهند آسان از دستش بدهند. کاش جامعه فوتبالی ما دست از سیاسی بازی بردارد و قدر این حرفه ای ها را بیشتر بداند.
+
نوشته شده در
16 Apr 2008ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط ساناز اقتصادی نیا
|
بازی پرسپولیس با استقلال اهواز مساوی بود با نود دقیقه حرص خوردن. دوستان فوتبالی و فوتبالی نویس من ! می شود لطفا افشاگری کنید؟ دست کم من را از اشتباه درآورید. پرسپولیس در این فصل با سرمربیگری افشین قطبی ثابت کرد پتانسیل قهرمانی دارد. اصلا پتانسیل هرچیزی را دارد جز باخت چهار بر یک در مقابل استقلال اهواز. شایعه ای شنیده ام که قرار است عذر قطبی را به دلایل کاملا سیاسی ( پسر قطبی ، مدیر تلویزیون قبل از انقلاب و نسبتش با فرح دیبا) از فوتبال مملکت بخواهند. برای همین هم پست سرمربیگری تیم ملی را در کمال شایستگی قطبی به علی دایی سپردند ( که البته من خودم از طرفداران دایی هستم و آن روزهایی که دوستان فوتبالی نویس در "ایران ورزشی" شعار دایی باید برقصد را سر می دادند ، من مصرانه می خواستم حرمت اسطوره های فوتبال ما حفظ شود. این البته بحث دیگری است که حتما به آن خواهم پرداخت.) اما شما بگویید این بازی پرسپولیس چه معنایی می تواند داشته باشد؟ چرا تماشاگران ساده دل و زودباور به جای شعار " افشین قطبی ، هه هه هه" شعار " ما فوتبال سیاسی نمی خوایم نمی خوایم " سر نمی دهند؟ وقتی بازی استقلال تهران با پگاه گیلان را که دقیقا قبل از بازی پرسپولیس برگزار شد با بازیکنان قرمزپوش مقایسه می کنم ، مایوس می شوم. اگرچه نتیجه هر دو بازی مشابه بود و استقلال هم بازی را واگذار کرد اما بازیکنانش یک لحظه از تلاش دست برنداشتند و شاید هم با بدشانسی و البته بازی نابخردانه در استادیوم آزادی باختند. اما پرسپولیسی ها رسما در زمین بازی نکردند و نخواستند بازی کنند که اگر غیر از این بود حتما نتیجه دیگری رقم می خورد.شاید هم من اشتباه می کنم و طبق عادت بد ایرانی ام همه چیز را سیاسی می بینم و توهمات دایی جان ناپلئونی در من هم رخنه کرده است.
+
نوشته شده در
11 Apr 2008ساعت 8:10 بعد از ظهر  توسط ساناز اقتصادی نیا
|
حرفی برای نوشتن نیست. کمی صبر... روزهایم رنگی نیست. از آسمان آبی هم خبری نیست.صبر...
+
نوشته شده در
7 Apr 2008ساعت 5:18 بعد از ظهر  توسط ساناز اقتصادی نیا
|
خانه تکانی کرده ام و نشسته ام به انتظار. این مملکت بی هویت ، نه بوی عید می دهد نه بوی بهار. ترافیک شب عید ندارد و در گوشه خیابان ها بساط فروش سبزه و ماهی قرمز عید پهن نیست. محله ایرانی نشین هم ندارد که به هوای دیدن حاجی نوروز به آنجا بروم. اگر تقویم روی میز نبود، شاید اصلا نمی فهمیدم روزهای آخر اسفند است. خانه تکانی کرده ام و عدسی که چند روز پیش کف سینی پهن کردم دارد قد می کشد. چشم انتظار آمدن خانواده ام نشسته ام تا بوی بهار را برایم بیاورند ، و چه خوب که خانواده ای هست. چه خوب که برای عید می آیند. چه خوب که لحظه تحویل سال کنار همیم. دلم را که می گذارم پیش دل آنهایی که کشور محل زندگی شان بوی عید نمی دهد و خانواده ای هم برای تحویل سال کنارشان نیست ، آب می شوم. اینجا کنسرت هست ، بزن بکوب هست ... اما تجریش نیست. دیوانگی شب عید مردم نیست. ناله از گرانی شب عید نیست. دید و بازدید پس از تحویل سال نیست.
من راضی ام و خدا را شکر می کنم فقط " کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها می شد با خود ببرد هر کجا که خواست..." سال نو مبارک
+
نوشته شده در
13 Mar 2008ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط ساناز اقتصادی نیا
|
همیشه همین طور است. سینما ، کتاب هایی را که دوست داری ضایع می کند. در فیلم بادبادک ، گرچه کتاب ضایع نشده بود اما حق آن هم ادا نشده بود. انگار فرصت شخصیت پردازی کامل وجود نداشت. ثریا بسیار در حاشیه بود ، ارادت حسن بی دلیل و معلق در هوا مانده بود و پدر حسن هم که اصلا بود و نبودش در فیلم فرقی نمی کرد . به نظرم تنها شخصیت کامل و پرداخته ، شخصیت پدر امیر بود با بازی قابل تامل همایون ارشادی. انگار این کاراکتر به مراتب برای کارگردان و نویسنده فیلمنامه شناخته شده تر و ملموس تر بوده است تا هر شخصیت دیگر. سکانس درخشان فیلم که می توان آن را همسنگ کتاب دانست ، سکانس مربوط به استادیوم قاضی است. صحنه ای دلخراش که دیدن آن در فیلم یا خواندنش در کتاب آدم را زیر و زبر می کند.
+
نوشته شده در
2 Mar 2008ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط ساناز اقتصادی نیا
|
۱- عباس عبدی را تحسین می کنم برای کتاب "قلعه پرتغالی" اش. مثل پنبه در دهانم آب شد.
۲- دوست خوبم پستچی من را به یک بازی آبرو بر دعوت کرده که طبق معمول دیر پاسخش را می دهم. شرمنده!
واقیت این است که من برای ادامه دادن به خواندن کتابی که صبرم را تمام کرده است ( شاهکار یا غیر شاهکار)خیلی با خودم کلنجار می روم. اما همیشه خودم را راضی کرده ام که تمامش کنم. به هر زوری که هست تمامش می کنم و همیشه هم بعد از آن می گویم که وقتم را تلف کرده ام و هزار بد و بیراه هم به خودم هم به نویسنده محترم میدهم که وقتم را ضایع کرده است. اما به محض خواندن آخرین صفحه و بستن جلد کتابی که ضجرم داده است هرچه خوانده ام فراموشم می شود. درست مثل ماهی که حافظه سه ثانیه ای دارد. من هم فقط سه ثانیه کتاب را در ذهنم نگه می دارم و بعد همه کتاب فراموشم می شود.امان از روزی که کسی بپرسد فلان کتاب را خوانده ای؟ به خدا خوانده ام اما هیچی ازش یادم نیست. کی باور میکنه؟
دوستان عزیزم مریم ابریشم کار ، بنفشه محمودی و سمیرا سامانی لطفا به جمع ما بپیوندید. دوستان دیگر ظاهرا پیش از من پاسخ این سوال را داده اند.
+
نوشته شده در
17 Feb 2008ساعت 3:12 بعد از ظهر  توسط ساناز اقتصادی نیا
|
تا به حال انقدر منگ نبوده ام . انقدر نا بلد و نا آشنا. یادم نمی آید در جمعی انقدر گیج خورده باشم، میان هیجان و تشویق و فریاد. این بار اما ، در استادیوم الوصل دبی ، مات و مبهوت تماشاگرانی هستم که برای تشویق دو تیم آژاکس (هلند) و اینترمیلان (ایتالیا) آمده اند. باید باور کنم... من هم یکی از تماشاگرانم.
اولین و آخرین باری که پایم به استادیوم آزادی رسید ، برای تشویق تیم ملی ایران در یک بازی دوستانه برابر تیم ملی آلمان بود. با پنج شش نفر از دوستان ، روسری هایمان را محکم گره زدیم و خواستیم اولین دختران فاتح استادیوم آزادی باشیم . باتوم به ساق پاهایمان زدند و بیرونمان کردند . به جرم " زن بودن " ، " علاقه به فوتبال " ، " جسارت " ،" تشویق تیم ملی ". یاد آوری اش برایم چیزی جز تلخی و حقارت ندارد.
اینجا اما در یک استادیوم کوچک چند هزار نفره که به نظر من به وسعت شادی و آزادی است ، پا می گذارم تا فریادهایم را نه برای ایران که برای هلند و ایتالیا به آسمان بفرستم. با موج قدم ها ، صداها و آدم های عجیب و غریب همراه می شوم . عرب های دشداشه پوشی که کلاه چلسی یا آرسنال به سر گذاشته اند، دخترانی که با چکمه ها ی پاشنه بلندشان ، شال یوونتوس را به گردن انداخته اند ، پسرانی که حوله های منچستر یونایتد را دورشان گره زده اند ، انواع کلاه ، بلوز، کیف ، شلوارک... شهر عجایب است این استادیوم و خنده هایی که سر به فلک می کشند و شادی ، که از ته قلب بیرون می ریزد. همه آمده اند برای یک شب شادی ، خنده و تخلیه فریاد و انرژی . و ما ایرانی های مقیم امارات که مثل همیشه در همه جا حضور داریم ، این بار هم در جمعیتی حدودا سی نفره ، وارد می شویم تا یاد بازی های استقلال و پرسپولیس را در دلمان زنده نگهداریم.
همسرم از محقرانه بودن استادیوم دبی می گوید. از اینکه هیچ پرده و تلویزیونی نیست که تصاویر بازی را از نزدیک نشان دهد. از اینکه تشویق ها چه کم و بی صداست. و از استادیوم آزادی می گوید که صد هزارنفره است ، که خارج از دیوارها صدای تماشاچیان شنیده نمی شود اما به محض عبور از دروازه استادیوم ، تن آدم از هلهله به لرزه می افتد. از تشویق های یک دست و پرشور طرفداران... که تیم اینتر میلان اولین گل را وارد دروازه می کند . طرفداران سوت می زنند و تشویق می کنند. همسرم و دوستانش بلند می شوند و یک صدا می گویند :" پرسپولیس قهرمان...". فکر می کنم به استادیوم آزادی و طرفداران دو آتشه قرمز و آبی ، به "ممد بوقی" ، به تبلیغات دور زمین و صندلی هایی که تا به حال رویشان ننشسته ام.
مستطیل سبزبه نظرم کوچک تر از آنی است که در تلویزیون دیده ام و بازیکن ها بزرگ تر. بازیکن اینترمیلان برای دومین بار موقعیت تک به تک با دروازه بان را گل نمی کند و مرد چهار شانه پشت سرم با لهجه ایتالیایی عربده می کشد:
“What happened for 4 million euro? No salary this month , sir!”
و دختر چینی باریکی که از زور فریاد صدایش گرفته است ، پاسخ می دهد:
“It’s not important for him.”
در کمتر از دو دقیقه آژاکس گل خورده را جبران می کند و هواداران سفید و قرمز پوش از جایشان بلند می شوند ، کف می زنند و پسری سیاه پوست پیراهن شماره دهش را در می آورد و دور سرش می چرخاند. بین دو نیمه ، ده دوازده نفر با لباس های عجیب و رقص های غریب ، دور زمین می چرخند و طبل می زنند . من هنوز مبهوت این همه شور و هیجانم و متعجبم چرا تمام این لحظاتی که من را به وجد می آورد برای همسرم و دیگران عادی است؟
دیدن دوربین های کنار زمین ، دروازه بان بلند قامت ، پنالتی ، کارت زرد ، خطا... بی واسطه ، بدون ماهواره ، بدون سیم و تلویزیون. انقدر نزدیک که بازیکن ها صدای تماشاگران را می شنوند.
من روی صندلی استادیوم نشسته ام و هیچ کس به من نگاه نمی کند ، حرف بدی نمی زند ، کار ناشایستی نمی کند . من و تمام زنان این استادیوم از" حق برابری انسان" برخورداریم . حقی که برای زنان دیگر شور و شادی است و برای من گیجی و منگی .
فوتبال دو- دو مساوی می شود و نوبت به ضربات پنالتی می رسد . اینترمیلان ، علی رغم حضور ضعیفش در برابر آژاکس ، بازی را در ضربات پنالتی به نفع خود تمام می کند. در مسیر برگشت ، به موج های مکزیکی فکر می کنم که برای اولین بار یکی از قطره هایش بودم . به اینکه یاد نگرفته ام چگونه می توانم مثل بقیه دنیا شاد زندگی کنم . به عکس هایی که دیگران از جمعیت گرفتند و شاید تصویر من هم گوشه ای در عکس ثبت شده باشد.
هیچ کس نمی داند آن دختر آبی پوش که شاید گوشه عکس های یادگاری این و آن باشد ، برای اولین بار به استادیوم آمده و فوتبال را از نزدیک تماشا کرده است.
منتشر شده در سایت کاغذ دیجیتال با اندکی تغییر
+
نوشته شده در
28 Jan 2008ساعت 5:34 بعد از ظهر  توسط ساناز اقتصادی نیا
|
بالاخره انجام شد. مدت ها بود با دوستان می خواستیم در برهوت امارات کاری کنیم . یک قدم فرهنگی... کاری که بلد باشیم و جایش اینجا خالی باشد. قدم را برداشتیم و وب سایت"
کاغذ دیجیتال " متولد شد. اول راهیم و در حال آزمون و خطا. خوشحال می شوم
کاغذ دیجیتال را ببینید و درباره اش برایم بنویسید.
+
نوشته شده در
6 Jan 2008ساعت 4:35 بعد از ظهر  توسط ساناز اقتصادی نیا
|
به صفحه ۱۶۸ رسیده ام. تقریبا کتاب " هزار خورشید تابان " را به نیمه رسانده ام. این دیگر قضاوت زودهنگام نیست. این بار خالد حسینی نویسنده کتاب دوست داشتنی " بادبادک باز" یک داستان صرفا حادثه ای نوشته است که به شدت من را یاد "بامداد خمار" می اندازد. احساسات رقیق ، عواطف شکننده ، مظلومیت کلیشه ای ، ماجراهای تکراری ، پند و اندرز ، آموزش آثار باستانی و دیدنی های افغانستان به کودکان و خوانندگان غیر افغان ... نه. این نویسنده انگار "بادبادک باز "را ننوشته است.
+
نوشته شده در
26 Dec 2007ساعت 6:7 بعد از ظهر  توسط ساناز اقتصادی نیا
|