تبليغاتX
ماهی سیاه کوچولو
ساناز اقتصادی نیا
به تازگی نقل مکان کرده ام. پلاک جدید:

http://www.sanazeghtesadinia.blogspot.com

+ نوشته شده در  24 Aug 2011ساعت 5:39 بعد از ظهر  توسط ساناز اقتصادی نیا  | 

از جانم چه می خواهی؟ از تنم بیرون برو، می خواهم زندگی کنم.

+ نوشته شده در  23 Aug 2011ساعت 4:48 بعد از ظهر  توسط ساناز اقتصادی نیا  | 

از امریکا برگشته ام و قرار است به ایران بروم . با کوله باری برای نوشتن که در دلم سنگینی می کند. از کجا بنویسم؟ از چه بنویسم؟ کمی تمرکز بایدم

+ نوشته شده در  23 Aug 2011ساعت 3:10 بعد از ظهر  توسط ساناز اقتصادی نیا  | 

سی سالگی برایم خیلی دور بود. خیلی زیاد. انقدر که زنان سی ساله به نظرم پیرزنان چروکیده می آمدند و آخر خط. به راستی هیچ وقت بعد از سی سالگی خودم را ندیدم. حالا در آستانه سی سالگیم. با همسری که برایش جان می دهم و پسر دوساله ای که همه زندگیم است. خوشبختم و لحطه هایم پر از عشق است و مهربانی. آدم خوبی هستم و تلاش می کنم به کسی بدی نکنم. حالا سی ساله ام با کرور کرور کارهای نکرده. می بینم که تازه زندگی را قرار است از این به بعد آغاز کنم و تا به حال هر چه بوده جوانی بوده و سر پرسودا. خودم را زنی می بینم که تازه دارد معنی زندگی را می فهمد با همه تلخی ها و شادی هایش. سی سالگی ام را قرار است در نیویورک جشن بگیرم. این هم یکی دیگر از اتفاقات پیش بینی نشده زندگیم: تولد در نیویورک. امیدوارم تجربه خوشی از سی ساله بودن داشته باشم.
+ نوشته شده در  11 Jul 2011ساعت 5:53 بعد از ظهر  توسط ساناز اقتصادی نیا  | 

حالم دیگر از این همه نمایش قدرت در سینما به هم می خورد. قدرت در حوزه تکنیک را عرض می کنم. همان جلوه های ویژه خودمان که دیگر شورش را درآورده اند. دیشب به تماشای فیلم ترنسفورمرز۳ رفتم. ای بابا...کشت و کشتار آدمیزاد کم بود که این هالیوودی ها زده اند درکار ربات و ماشین! فقط برای نمایش تکنیک که یعنی ببینید! عمرا به پای ما برسید. قبل تر هم ایکس من را دیدم که دوباره همین آش بود و همین کاسه. از این همه به رخ کشیدن حالم به هم می خورد. مدت هاست که یک فیلم سر راست و درست و حسابی که تکنیک صرفا در آن خلاقانه به کار رفته باشد ندیده ام. آخرینش شاید سخنرانی پادشاه بود که از قضا اسکار هم گرفت. همان موقع گفتم انگار خود سینما هم دلش برای یک فیلم ناب تنگ شده که به این فیلم انگلیسی اسکار داده است. دوستان سینمایی هم در ایران که مدت هاست دنبال فرم های جدید در سینما هستند هر وقت به سمت این جور خودنمایی ها رفته اند خرابکاری کرده اند. اسم نمی آورم که فردا همان دوست کارگردان یقه ام را نگیرد که بهش بی مهری کرده ام. جالب تر اینکه این اواخر تمام این فیلم های سرشار از جلوه های ویژه حال به هم زن را ربط می دهند به وقایع مستند تاریخی و اجتماعی. مثل سفر ارمسترانگ به کره ماه و چرنویل و جنگ جهانی دوم و چیزهای دیگر.

خاطرم هست که وفتی کتاب"چراغ ها را من خاموش می کنم" زویا پیرزاد وسط آن همه داستان فرم گرا و بحث و جدل های تکنیکی مطرح شد، ابتدا همه نمی دانستند باید در برابر این کتاب زلال و ساده چه موضعی بگیرند. انگار همان وقت هم منتقدان و داستان نویسان دلشان برای یک داستان واقعی به دور از جنجال و به رخ کشیدن تکنیک تنگ شده بود که آن همه زویا پیرزاد را تقدیر کردند. به هر حال جوهر و ماهیت سینما یا ادبیات تغییر نخواهد کرد، هرچقدر هم که بخواهند چیز دیگری را به خوردمان بدهند.

+ نوشته شده در  5 Jul 2011ساعت 1:42 بعد از ظهر  توسط ساناز اقتصادی نیا  | 

ازدیدن صحنه ورود خانم های سوگوار برای ناصرحجازی به استادیوم آزادی منقلب شدم. شعارهایی که روز خاکسپاری او می دادند به کنار ، دیدن خانم ها هنگام ورود به استادیوم مثل همیشه اشک من بی جنبه را سرازیر کرد. همیشه حضور در استادیوم آزادی برای من رویا بود. هنوز آرزوی تماشای بازی پرسپولیس - استقلال ، دیدن خنده های گشاد احمدرضا عابدزاده وسط زمین، مسابقه ایران- عربستان و همه بازی های ملی با من هست. به خاطر برآورده شدن این حق طبیعی بارها و بارها در روزنامه ها و مجلات نوشتم، به خاطرش با دیگر همکاران روزنامه نگار به استادیوم رفتم، کتک خوردم، باتوم خوردم، نگاه های هیز مسئولان منکرات استادیوم را تحمل کردم اما هنوز پایم به استادیوم آزادی باز نشده است. شاید دیگر قضیه حضور خانم ها در مسابقات ورزشی کمرنگ شده یا اصلا در این گیر ودار مسائل بزرگ تر فراموش شده باشد. اما وسوسه حضور و تماشای بازی و همراه شدن با دیگر تماشاچیان از سر من بیرون نرفته و کماکان منتظرم تا روزی برسد و این آرزوی من هم برآورده شود. این را حق طبیعی خودم می دانم که برای تیم فوتبال کشورم از ته دل فریاد بزنم " حمله حمله تیم ایران ما گل می خوایم ما گل می خوایم". این حق من را هم مثل حقوق دیگرم به آسانی خوردن یک لیوان آب ازم گرفته اند. حالا چگونه می توانم این آب پایین رفته از گلوی حق خورها را بیرون بیاورم؟
+ نوشته شده در  31 May 2011ساعت 10:5 بعد از ظهر  توسط ساناز اقتصادی نیا  | 

کشتزارهای سپید را دیدم. یک سر و گردن از سینمای ما بالاتر ایستاده است. حرفی برای گفتن دارد این رسولف. جنس جایزه گرفتنش در جشنواره های بین المللی فرق دارد با جنس جایزه هایی که بهمن قبادی گرفته است، خصوصا به خاطر فیلم های "لاک پشت ها هم پرواز می کنند" و " زمانی برای مستی اسب ها". همان طور که جنس جایزه های اصغر فرهادی هم فرق می کند. من جنس این جایزه ها را بیشتر دوست دارم. کشور من در قاب رسولف و فرهادی تصویر دیگری است غیر از بدبختی عریان. نه اینکه تصاویر قبادی و امثال او دروغ باشد، نه. فقط خیلی عریان است و من بیننده را به فکر نمی برد. حتی گاهی از دیدن این همه بیچارگی آشکار مشمئز می شوم. من زبان سینمای رسولف را دوست دارم. گرچه مطمئنا اگر پروانه نمایش فیلم هایش را هم می دادند با اقبال عمومی روبرو نمی شد، چون تجربه ثابت کرده که فیلم هایی از این دست به اصطلاح خود سینمایی ها بفروش نیستند. اما کاش دست کم فرصت نمایش های خصوصی آثارش را می دادند تا بلکه این جمعیت روشنفکر اقلیت کمی هم با خودشان خلوت کنند. گرچه این حرف، این روزها که رسولف در لیست بدهای حکومتی است و چند ضربدر هم روبروی اسمش خورده به آرزو می ماند اما خدا را چه دیدید؟ شاید سری هم به مملکت ما بزند.

و در پایان تسلیت به ایران برای از دست دادن ناصرحجازی و سبزی حضورش. ایستاد و حرفش را زد و قهرمان ماند پیش مردم. روحش شاد.

+ نوشته شده در  23 May 2011ساعت 7:28 بعد از ظهر  توسط ساناز اقتصادی نیا  | 

اینجا در دبی با عده ای مشغول یک کار فرهنگی هستیم. یک کار عم المنفعه که نه پولی برای کسی توشه ،نه مقامی، نه ثروتی ، نه شهرتی و نه هیچ چیز دیگر. اصلا کار دله. برای من هم فقط و فقط معنی حضور در جمع نیمه فرهنگی ایرانیه ولاغیر. و البته فرصتی برای تماشای فیلم که این روزها به راحتی برایم دست نمی دهد.

شما اما نمی دانید در این جمعی که قرار است همه کارفرهنگی بکنند چه خبر است! پایش برسد همه همدیگر را لت و پار می کنند و یقه هم را پاره می کنند. حاضر نیستند حتی به حرف همدیگر گوش بدهند. موافقت هایشان هم حتی با کلمه "نه" شروع می شود. دلشان می خواهد دائم یک چوب دستشان باشد و هی گهی که اتفاق می افتد را هم بزنند. و من دائم از خودم می پرسم چرا؟ واقعا وقتی نه پای پول وسطه و نه قدرت، وقتی قراره صرفا یک کار گروهی بکنیم، وقتی رئیس و مرئوس معنی نداره پس چرا همه انقدر با هم بدرفتار می کنند؟ دست کم در ایران اگر جلسه ای می رفتیم و چهارنفر حرف مفت زن بودند، یکی دو نفر پیدا می شدند که دلشان می خواست محیط سالمی داشته باشند. پاسخ سئوال را به خودم در بخل و نابخردی آدم ها دادم. در اینکه کسی چشم ندارد ببیند یکی از خودش منطقی تر حرف می زند. در اینکه آدم ها حوصله دیدن آدم با سواد را ندارند. دلشان نمی خواهد اگر کسی بهتر حرف می زند اصلا حرفی بزند. چشم ندارند آدم پولدار ببینند. دلشان می خواهد همه بدبخت باشند و گدا و مثل خودشان حسود.

وقتی از وجود این کوتوله های فکری اعصابم به هم می ریزد فقط به خودم می گویم عزیز! تو که پیچیدگی های روحی مردم را نمی دانی؟ تو که از عناد و حسادتشان خبر نداری؟ این محفل نا سالم رو برای خودت کلاس درس کن! روی صبر و خوبی خودت کار کن. از اشتباهات رفتاری بقیه درس بگیر و تو آدم باش. و هربار بعد از حضورم در این جمع هزاران بار خدا را به خاطر سلامت فکری خودم شکر می کنم. خدا را شکر می کنم که انقدر بخیل و حسود نیستم. خدا را شکر که با هیچ کس دشمن نیستم. چارچوب فکری ام سالم است و برای سلامتش تلاش کردم و می کنم. خدا رو شکر که برای هیچ کاری در زمینه حرفه ای به این کوتوله ها نیازی ندارم.

خدا رو شکر که همه عمرم حرفه ای کار کردم و با آدم های براستی بزرگ نشست و برخاست کرده ام و از آنها آموخته ام.

فقط افسوس می خورم برای مملکتم. وقتی چهارنفر خارج از کشور با تمام آزادی هایی که دارند، آن هم بدون حضور ثروت و قدرت این طور به جان هم می افتند واقعا قراره سر وازرت فرهنگ و اطلاعات و مجلس و خزانه مملکت و بانک مرکزی و ... چه بلایی حادث شود؟ خب همین جماعتند که افتاده اند روی کشور و دو دستی چسبیده اند و همدیگر را رسوا می کنند و می کشند و هیچ ملاحظه ای هم ندارند. و مثل همیشه هم آدم هایی که فکر سالمی دارند در اقلیتند.  بیچاره مملکتم!

+ نوشته شده در  13 May 2011ساعت 4:23 بعد از ظهر  توسط ساناز اقتصادی نیا  | 

سلام ساناز!
خوبی چند تا از پست هات رو خوندم. هوا خیلی ابری بود. یاد خنده های سر کلاست می افتادم. می گفتم خوش به حالش چقدر آدم خوشبختیه.نمی دونم یاده یا نه سر کلاس دکتر محکی داشتی با خوت حرف می زدی یه هو بر گشتم دیدم داری با خواهرت یا برادرت تو ذهنت بگو مگو می کنی. گفتم خوش به حالش که داره با خودش کل کل می کنه من اون موقع ها به دلیل نداری حتی حوصله کل کل با خودم رو نداشتم تمام هم و غم ام شده بود یه سوال کوچولو ازخانم کیانی که چه جوری زبان رو بخونم آخه شنیده بودم همزمان هم ارتباطات می خونه هم زبان انگلیسی... اون روز هم که ازش پرسیدم یه برگه دستش بود تماما انگلیسی به خودم گفتم خوش به حالش و اصلا نفهمیدم داره چی می گه .اون هم فهمیده بود که من هم پرت پرتم. نمی دونم فکر کنم خارجی مثل اینکه بچه دار هم شدی یه بچه زیبا به نام نامی. قسم می خورم که من رو به یاد نداری حتی تکرار چند باره اسمم تو لیست کلاس ها به مدت چهار سال هم اسمم رو تو حافظه ات ننشونده. آخه اون موقع من نه من بودم نه نیم من . کم حرف و گوشه نشین. رفتم کنفرانس بدم اینقدر سریع کنفرانس دادم که دکتر محکی نزدیک بود شاخ در بیاره آخه می ترسیدم چون لهجه داشتم چو ن خوب نمی تونستم صحبت کنم . هیبت شما بچه های تهرونی من رو گرفته بود . ولی حلا چی همون جزو رو دارم تدریس می کنم اون هم تو کلاسهای 30 نفره به بالا اونم برای مدت دو سه سال. آدم رشد می کنه نمی دونم خدا نکنه آدم احساس پس رفت بودن بکنه. دنبال قلمت زیبات بودم ردش رو تو شرق و مجله های فیلم می گرفتم . بنویس واقعا قلم خوبی داری. همسرت رو نمی شناسم ولی مطمنم که خیلی دوستت داره بهش سلام برسون. و فقط این رو بدون که آدم وقتی آدم میشه که آدم های دیگر رو تو هر حالی که باشن درک کنه. بیشتر از این مزاحم اوقاتت نمی شم . خدا حافظ و نگهدار خودت و خانوادت باشه.
+ نوشته شده در  5 May 2011ساعت 11:51 بعد از ظهر  توسط ساناز اقتصادی نیا  | 

چون که صد آمد نود هم پیش ماست. بریم برای صد شدن توی زندگی. سال نو همگی مبارک.
+ نوشته شده در  20 Mar 2011ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط ساناز اقتصادی نیا  |