تبليغاتX
:: ماهی سیاه کوچولو ::

       ماهی سیاه کوچولو


ساناز اقتصادي نيا

پيوند هاي روزانه
پيوند هاي وبلاگ
ويرايش قالب

:: نجمه جبروتي ::

:: n.jabarooty@yahoo.com ::

ده روز

سایه گفت بنویس تا بداند در چه روزهای پر آشوبی به دنیا آمد. یادم بود بنویسم. نه اینجا اما که فرصت طولانی نوشتن نیست. برایت در دفترچه خاطرات کودکیت خواهم نوشت تا بدانی وقتی گوشه گهواره ات آرام می گرفتی، ایران از صدای الله اکبر می لرزید. می نویسم تا بدانی ساعات اول زندگی ات کودتا شد. شیری که این روزها می خوری با اشک های مادرت سرریز می شود. لالایی که می شنوی با صدای تفنگ و باتوم و گریه های ناگزیر گره خورده است. کاش آرامش تو را دنیا یاد می گرفت. کاش تمام شهر برای لحظه ای با تو به خواب عمیق می رفت. کاش هر شب با تو چشم هایم را می بستم و صبح ایران دیگری می دیدم. تو حالا ده روزه ای و ده روز است هم وطنانت را می کشند و در اخبار ساعت نه شب رسانه دولتی ایران، یا کشتنشان را انکار می کنند یا آنها را آشوبگر معرفی می کنند.

تو اما بخواب عزیز مادر! آرامش تو اگر حال کشورمان را خوب نکند، دست کم چشم های خیس من را آرام می کند. بخواب عزیز مادر...

لينک ثابت21 Jun 2009;ساعت 10:6 بعد از ظهر  ;ساناز اقتصادی نیا  | 

نامی در راه است

در زندگی خصوصی من یکی از ترمزهای همیشگی که باعث شده پیشرفتم به تعویق بیفتد این است که هیچ وقت خودم را باور نکردم. تاثیر گذاری ام را باور نکردم و موفقیت هایم را به تلاش این و آن و شرایط موجود نسبت دادم. وقتی یکی از من تعریف می کند و می گوید که دلش می خواهد شبیه من باشد با تعجب نگاهش می کنم و فکر می کنم طرف انقدر آدم ندیده است که دلش می خواهد شخصیت و رفتاری شبیه من داشته باشد. خودم همیشه به دیگران نگاه کردم و سعی کردم چیزهای خوبشان را یاد بگیرم و در زندگی پیاده کنم اما باور نکردم دیگران هم همین کار را با خودم می کنند. تماشایم می کنند و سعی می کنند آنچه را که در من خوششان می آید در زندگی شخصی شان پیاده کنند. دختر خاله هفت هشت سال کوچکتر ار من حافظه خوبی دارد و خاطراتی از من می گوید که در خاطر خودم نمانده است. یکی از مهم ترین دلیل های فراموشی آنها هم همین عدم خودباوری بوده . وقتی هم را می بینیم برایم از کارهایی که می کردم تعریف می کند و اینکه او چگونه تماشایم می کرده و آن کارها حالا چگونه در زندگی او تاثیر گذاشته است. تاثیری که روی او و دیگران گذاشتم و خودم هیچ وقت باورش نکردم. این بار در ای میلش از تلاش هایم برای پیروزی خاتمی در انتخابات های قبل نوشت. اینکه چطور پراید قرمزم را با عکس های خاتمی رنگ می کردم و همه خانواده را مجبور به رای دادن می کردم. مادرم را با چه اصراری پای صندوق رای می بردم و برای پیروزی خاتمی فریاد می کشیدم. برایم نوشت که حالا او تلاش می کند تا مادرش راپای صندوق رای بیاورد. نوشت که به یاد من با دوستانش به ستاد موسوی رفته و بهشان کمک کرده است. از من خواست این بار هم برای موسوی فریاد بکشم. این فریاد را نه فقط دختر خاله ام که همه شمایی که برایم ای میل می فرستید و در این وبلاگ یا پروفیال فیس بوک برایم پیغام می گذارید از من خواستید.

حالا من اینجا نشسته ام، در انتظار پسری که قرار است روز انتخابات به دنیا بیاید. نمی دانم چگونه می توانم آن روز خودم را به سفارت ایران برسانم و رایم را داخل صندوق بیندازم اما از همه شمایی که برایم پیغام می گذارید(شراره، میترا، نیکو،بهروز، فرشاد،عسل، سارا، ستاره، سحر،سهیل، محسن، محمدرضا و...)و یا بی پیغام از روی نوشته هایم رد می شوید می خواهم این بار به جای من هم فریاد بزنید و رای بدهید. شاید این طور باور کنم که اگر خودم این روزها در خیابان های تهران حضور ندارم، صدایم از گلوی دوستانم بیرون می آید. نامی در راه است... اگر خودم را باور نکردم باشد که حضور او راباور کنم. 

 

لينک ثابت29 May 2009;ساعت 2:18 بعد از ظهر  ;ساناز اقتصادی نیا  | 

خنده

چند وقت پیش روزجهانی خنده بود. در تصاویر تلویزیون آدم ها را دیدم که همه جای دنیا صبح زود رفته اند پارک و بی خودی و بی دلیل به همدیگر می خندند. با صدای بلند می خندند. ژاپن، روسیه، همه جا. فکر کردم چند وقت است از ته دل نخندیده ام؟ بی دلیل که هیچ، اصلا چند وقت است حتی به دلیلی نخندیده ام؟ چند وقت است صبح زود با اخلاق خوش از خواب بیدار نشده ام چه برسد به اینکه بی خودی قهقهه بزنم؟ دلم برای خنده تنگ شده. دلم برای خوش اخلاقی و باری به هر جهت بودن تنگ شده. مدت هاست که دلم برای همه چیز تنگ شده، به خصوص برای خودم.
لينک ثابت19 May 2009;ساعت 2:22 بعد از ظهر  ;ساناز اقتصادی نیا  | 

فیس بوک

لعنت به این فیس بوک. وقتم را خیلی می گیرد. یا شاید هم من افراط می کنم. هرچه هست در حال تمرینم تا کمتر سراغش بروم. وقتی دوستان قدیمی را می بینم که با چه شورو احساسی برایم پیغام می گذارند اما، معتادش می شوم.

تماشای کلاه قرمزی و پسرخاله در روزهای عید به هوسم انداخت تا چند تا از فیلم های حمید جبلی را مرور کنم. این مرد فوق العاده است. در تیپ سازی معرکه است. می داند در چه مسیری قدم بر می دارد و من به خاطر این همه "خلاقیت ایرانی" تحسینش می کنم.

 

لينک ثابت30 Apr 2009;ساعت 1:27 بعد از ظهر  ;ساناز اقتصادی نیا  | 

cirque du soleil

تا به حال دیده اید کسی برود سیرک و های های گریه کند؟ خب اگر با من برای تماشای "سیرک آفتاب" به ابن بطوطه آمده بودید می توانستید تجربه متفاوتی از سیرک داشته باشید. دیدن این برنامه برای من فوق العاده بود. پیش از این سیرک نرفته بودم و تصورم از آن همانی بود که در فیلم ها و کارتون ها دیده بودم. اما "سیرک آفتاب" تصورم را از معنای سیرک دگرگون کرد. این سیرک کانادایی که بیش از بیست و پنج سال از عمرش می گذرد و تقریبا دور دنیا برنامه اجرا کرده از یک گروه جوان تئاتر خیابانی در کبک کانادا شروع شده است و حالا شهرت جهانی دارد.مسلما در ایران تا به حال برنامه نداشته چون نمی تواند اصل ماجرا که خانم های آوازه خوان و مجری برنامه هستند را حذف کند. وقتی همه روی صندلی هایشان نشستند و برنامه شروع شد و آدمک ها با ماسک و گریم های غریب ریختند میان جمعیت و ساز زدند و با تماشاگران شوخی کردند، بغض من هم ترکید. یاد سر پرسودا و جوانی هایم در تئاتر شهر افتادم. یاد جشنواره تئاتر فجر و جشنواره نمایش های آیینی-سنتی و عروسکی افتادم. قصد ناله و فغان ندارم چون مطمئنم اگر فرصت دوباره ای برای تکرار تجربه هایم داشته باشم و در تهران زندگی کنم و هر آن هم که اراده کنم بتوانم برای دیدن نمایش ها به تئاتر شهر بروم، دیگر همه چیز به آن راحتی و پرشوری قبل نخواهد بود. من دیگر آدم گذشته نیستم و قرار نیست گذشته ام را تکرار کنم. گریه کردم چون دلم برای بیست سالگی ام تنگ شد.همین. دلم برای آتیلا پسیانی و سیامک صفری و امیر جعفری و ریما رامین فر و پانته آ بهرام و کیومرث مرادی و احمد ساعتچیان و محمد رحمانیان و مهتاب نصیرپور و محمد یعقوبی و ...تنگ شد.

دلم برای رژیسورها نمی میرند، دل سگ، سعادت لرزان مردمان تیره روز، محاله ممکنه فکر کنی این جوری هم ممکنه بشه، هنر، شب هزار و یکم، کفتر به توان دو، افسون معبد سوخته، کلفت ها و ... تنگ شد. دلم برای ستاد انتخابات خاتمی و تلاش برای رای بیشتر آوردنش تنگ شد. دلم برای گروه آریان و آلبوم اول و دومشان و کلی چیزهای دیگر تنگ شد. دلم برای بیست سالگی ام تنگ شد.

لينک ثابت2 Apr 2009;ساعت 4:12 بعد از ظهر  ;ساناز اقتصادی نیا  | 

شهر خیس

از میان فیلم های اکشن وقتی پای "بیل را بکش" وسط بیاید دهانم بسته می شود. خب من این شاهکارهای اکشن را دوست دارم و با ولع نگاه می کنم.

امشب می روم لندن. ده روزی می مانم و شاید با باران های وقت و بی وقتش کیف کنم. سال را در این شهر خیس تحویل می کنم. احتمالا با چشم های خیس از اینکه بار اولی است نوروز را در کنار خانواده ام نیستم. امیدوارم بار آخری باشد که نوروز را بدون خواهرهایم جشن بگیرم. عید همه مبارک.

لينک ثابت12 Mar 2009;ساعت 6:56 بعد از ظهر  ;ساناز اقتصادی نیا  | 

تنها نیستم

مدت ها بود از این دست کتاب ها نخوانده بودم. "دل کور" اسماعیل فصیح با رمان های این روزها خیلی فرق می کند. شیفته اش نشدم اما در این مقطع زمانی ازش تاثیر گرفتم. شاید به خاطر حال و احوال خودم باشد.

از تمام دوستان تهرانی ام ممنون که همیشه در کنارشان لحظه های فراموش نشدنی و شادی دارم. دوستانی که حتی فکر کردن بهشان یادم می اندازد تنها نیستم. از شیرینی یزدی و کتاب و تقویم و شام و تلفن بازی و این همه با هم بودن ممنون.

لينک ثابت25 Feb 2009;ساعت 0:48 قبل از ظهر  ;ساناز اقتصادی نیا  | 

اسکاری های قدیمی در آستانه اسکار جدید

شب ها فرصت خوبی دارم برای اینکه چند تا از فیلم های اسکاری قدیمی را تماشا کنم. مردی برای تمام فصول، پل رودخانه کوای، کابوی نیمه شب، فهرست شیندلر،ارباب حلقه ها و ...باور می کنید اگر بنویسم تا به حال این فیلم ها را تا به آخر ندیده ام؟ صادقانه می گویم حوصله ام سر می رفت یا خوابم می برد یا کاری پیش می آمد یا فیلم جدید واجب تری بود... این شب ها فرصت خوبی است برای دیدن این فیلم ها. چون هم شب ها بی خوابم، هم فیلم های جدیدتر را در طول روز دیدم هم کار واجب تری ندارم. ندیدنشان هم حوصله ام را بیشتر سر می برد تا دیدنشان.
لينک ثابت25 Jan 2009;ساعت 6:23 بعد از ظهر  ;ساناز اقتصادی نیا  | 

changeling

جدیدترین فیلم کلینت ایستوود را دیدم. از آن دست فیلم هایی است که به شدت به مذاق صداوسیمای جمهوری اسلامی خوش می آید. من هم البته همه چیز فیلم را دوست داشتم جز آنجلینا جولی اش را. شخصیت کریستین در این فیلم باید در عین شکنندگی، استواری و صلابت خاصی داشته باشد. آنجلینا جولی به نظرم معنی شکنندگی و ظرافت را در این فیلم با" عشوه خرکی" اشتباه گرفته است. سراسر فیلم پر است از کلوزآپ های صورت این بازیگر که با رژلب قرمز "عشوه خرکی" می کند و روی اعصاب آدم هایی مثل من راه می رود. به مراتب ترجیح می دادم نیکول کیدمن را در این نقش به جای آنجلینا جولی می دیدم.
لينک ثابت14 Jan 2009;ساعت 12:28 بعد از ظهر  ;ساناز اقتصادی نیا  | 

کاش آدمی...

خاطره خوبی از سفرهایم به مشهد ندارم. یک شهر شلوغ و بی دروپیکر با مردمی که تعریف های مثبتی ازشان نشنیده ام. یک بار که از طرف روزنامه بانی فیلم به خاطر جشنواره رضوی به مشهد رفتم، انقدر بی خود و بلاجهت سختی کشیدم که همان روز اول، ساکم را باز نکرده، برگشتم فرودگاه و با دردسری که هنوز هم وقتی بهش فکر می کنم اشکم سرازیر می شود، برگشتم تهران.

این روزها انگار دیوانه شده ام! دلم بدجور هوای مشهد کرده است. دلم برای تمام آن شلوغی و بی درو پیکری تنگ شده است.برای یک کباب حسابی در شاندیز و طرقبه.

اصفهان اما حکایت دیگری دارد. بهترین خاطراتم از اصفهان است. چه در سفرهای دوستانه و خانوادگی و چه در سفرهای کاری برای جشنواره های مختلف. فراموش نمی کنم پیاده روی های شبانه را کنار زاینده رود و منتظر ماندن تا سپیده صبح و عکس دسته جمعی گرفتن با چشم های پف کرده! دلم برای هوای سرد این روزهای اصفهان لک زده است.

به آبادان که فکر می کنم، حالم عوض می شود. دلم برای طبیعت شهرکرد تنگ شده است. یکی من را فقط چند روز ببرد شیراز! آستارا و اردبیل و گردنه حیران ... تبریز و ارومیه ...چرا قدر روزهایی را که در این شهرها جولان می دادم، ندانستم؟ دلم برای ذره ذره اش تنگ شده است.

لينک ثابت23 Dec 2008;ساعت 1:55 بعد از ظهر  ;ساناز اقتصادی نیا  | 
:::: عناوين آخرين مطالب وبلاگ ::::